آخر شب ها تهوع جدی تر میشود انگار هر چه در طول روز کم محلی اش کردم عصبانی تر شده و حالا بی رحمانه همه دل و روده و حتی سلول های مغزم را به هم میزند.اژدهای سوزش معده هم بی کار نمینشیند خودش را به دیواره های نای و آخر زبانم میرساند و تاب میخورد و زبانه میکشد و فوران میکندبا هم مسابقه گذاشته اندیک شب این برنده می شود و دلیل بالا آوردنم میشود و یک شب آن یکی مرا به روشویی میکشاند.سرگیجه هم خودش را می رساند حیف است در این ماراتن جا بماندسینوس هایم هم راه تنفسی را بسته آمد و دهانم مدام برا بلعیدن ذره ای اکسیژن باز استدهانم خشک و لبم پوسته است...ملغمه ای که هر چند روز یک بار بخاطر بی چاره گی ام در درمان هرکدام حسابی گریه میکنم اما چه فایدهمیدانم روزهای سخت تری در انتظارم است اما کم آورده ام